نظرية ماركسيسم، اقتصاد سياسي و ايدئولوژي فرهنگ
فهم نظريه اقتصاد سياسي فرهنگ بدون درك نظريه ماركسيسم امكانپذير نيست. اين نظريه بدنبال آگاه كردن مردم از طريق مشخص نمودن رابطه نظام سرمايهداري و ذهنيت جامعه ميباشد واعتقاد دارد كساني كه ابزار توليد فرهنگ را دارند، توانايي توليد فرهنگ يكسان و بازتوليد ايدئولوژي مورد نظرشان را هم دارند. مهم عرصة توليد فرهنگ است كه نظام سرمايهداري از طريق آن ذهنيت جامعه را شكل ميدهد. فهم ماركسيسم از فرهنگ مدرن در چارچوب مفهوم ايدئولوژي صورت ميگيرد. زيرا فرهنگ محصول ايدئولوژيست، و ايدئولوژي حاكم در هر عصر ايده طبقه حاكم است. نظريه ماركسيسم جامعه را به دو قسمت روبنا و زيربنا تقسيم بندي مينمايد. زيربنا مركب از نيروهاي توليد و روابط توليد است و موقعيت اجتماعي افراد در هر جامعهاي بر حسب رابطة آنها با شيوة توليد تعيين ميگردد. روبنا مركز از نهادهاي فرهنگي، آموزشي، حقوقي و سياسي است و همين نهادها اشكال خاصي از آگاهي اجتماعي مانند آگاهي مذهبي، اخلاقي، فلسفي و فرهنگي را ايجاد ميكنند. رابطة ميان زيربنا و روبنا، ديالكتيكي و دوجانبه است. روبنا هم انعكاس زيربنا و هم توجيه كننده و تداوم بخش آن است؛ زيربنا تعيين كننده محتوا و شكل روبناهاست. در ديدگاه، ماركسيستي فرهنگ يكي از اشكال روبناست. از اينرو فهم فرهنگ مستلزم آنست كه فرآوردهاي فرهنگي مدرن در متن زماني توليد خود قرار داده شوند و بر حسب شرايط تاريخي خود فهم گردند، هرچند هم خود از قدري استقلال نسبي برخوردار باشند.
برخي مطالعات ماركسيستي اخير در قالب اقتصاد سياسي در پي توضيح فرهنگ مدرن به عنوان محصول سلطة طبقة حاكمه بويژه بر رسانههاي گروهي بوده اند. نگرش اقتصاد سياسي رسانههاي گروهي را معرف انتقال ارزشهاي حاكم و فرضياتي محسوب ميكند كه از منافع طبقه حاكمه ناشي ميشوند و در خدمت آنها هستد و ساختار مورد قبول قدرت طبقاتي را بازتوليد ميكنند. اين رسانهها نقش مهمي در مشروعيت بخشيدن به نابرابريهاي موجود در قدرت و ثروت ايفاءميكنند و آنها را براي طبقات پائين طبيعي جلوه ميدهند. رسانههاي گروهي در كشورهاي غربي اغلب در كنترل وسايل توليد فرهنگي در دست طبقه حاكمه است و همين طبقه از طريق رسانههاي همگاني به توليد مادي فرهنگ ميپردازد. بدين سان رابطهاي هرچند غيرمستقيم ميان مالكيت رسانههاي مولد فرهنگ (يعني قدرت طبقاتي) و محتواي رسانهها يعني فرهنگ تودهاي وجود دارد. فرهنگ، به دست سرمايه داران بزرگي توليد ميشود كه در حوزه صنعتي مالي و تجاري مسلط هستند. تنها آندسته از فرآوردههاي فرهنگي جا ميافتد و تداوم مييابند كه با منافع و علائق آن طبقه هماهنگ باشند. بنابراين فرهنگ تابع بازار است. هدف شركتهاي توليد فرهنگي نيز افزايش سودآوري است. كالاهاي فرهنگي بايد عامه پسند و پرخريدار باشد.
بر طبق این ديدگاه رسانههاي گروهي صرفاً وسيله و مفري براي ايدئولوژي طبقه حاكم محسوب ميشوند كه بطور خودكار پذيرش مطلوب گروههاي تابع را در مقابل تسلط طبقه حاكم تضمين ميكنند. اقتصاد سياسي ميخواهد سازمانهاي رسانهاي را به عنوان مؤسساتي كه بين ساختار اقتصادي رسانهها و بازده فرهنگي آنها واسطه اند مطالعه كند. اما در سازگار كردن اين هدف با ادعاي خود مبني بر اينكه دامنه فعاليتهاي آنها به دليل نياز به توليد و انتشار ايدئولوژي طبقه حاكم محدوداست، با دشواري روبرو ميگردد. بهمين خاطر عدهاي از نظريه پردازان اين نظريه بعدها تاكيد اين نظريه بر حوزه اقتصاد را به حوزه فرهنگ معطوف داشتند و در همين قالب مفاهيمي مانند «هژموني فرهنگي»، «ايدئولوژي فرهنگي» و «بازتوليد فرهنگي» را مطرح نمودند كه هركدام از اين مفاهيم مورد بررسي قرار ميگيرد.
توجه: شایان ذکر است که درج مطالب با نام سایرین لزوماً به معنای تایید دیدگاه آنها توسط مدیریت وبلاگ نخواهد بود.