يكي از مفاهيمي كه در غالب نظريه‌هاي ماركسيستي فرهنگ كاربرد زيادي يافته است، مفهوم بازتوليد فرهنگي است. اين مفهوم در پاسخ به اين سوال طرح شد كه ساختارهاي اجتماعي چگونه ممكن است كه در طول زمان (روز به روز، سال به سال، نسل به نسل) استمرار يافته و باقي بمانند؟

توسعة ابزار مختلف بازتوليد به معناي ايجاد دگرگوني عمده در كار ويژه هنر بوده كه در پيوند با ملاحظات اقتصادي و مسائل سياسي قرار گرفته است. در عصر بازتوليد، اشخاص علاقه‌اي به حفظ فاصله از اشيا ندارند و بازتوليد مكانيكي شيء را بعنوان معادل آن و به عنوان يك كالاي مصرفي مي‌‌پذيرند و نه يك اثر سطحي. به عنوان نمونه، از نگاتيو عكس ميتوان چندين بار عكس چاپ كرد؛ تقاضاي چاپ «موثق» بي معناست. اما معيار وثوق را ميتوان در مورد توليد هنري به كار گرفت، كلاً كار ويژه هنر وارونه شده است و به جاي آنكه مبتني بر مناسك باشد، بر رويه‌اي ديگر، يعني سياست مبتني شده است. علاوه بر اين، اشخاص بر مبنايي فردي نسبت به آثار هنري واكنش نشان نمي‌دهند بلكه واكنش آنها نيز جمعي است و در كل بخشي است از توده‌اي شدن و يا بسيجي شدن پذيرش كه تشخيص هم داده نمي‌شود. امروزه فروشگاههاي بزرگ و گذرگاههاي طاقداد در پاريس، در ذهن افرادي كه در انها رفت و آمد دارند دنياهايي رؤيايي و نوعي خيالبافي بوجود مي‌‌آورند.

آثار هنري اصيل منحصر فرد هستند؛ نوعي «تشعشع» و «مرجعيت» و «وثوق» دارند كه در بازتوليد آنها از دست مي‌‌رود. هنرمند ديگر براساس يك بينش دروني كار نمي‌كند؛ بلكه راهنماي عمل او پذيرش اجتماعي و سليقة مخاطبان انبوه بالقوه است. از اين چشم‌انداز، فيلم‌ها صرفاً وسيله سرگرمي نيستند؛ در پيوند با جنبش‌هاي سياسي توده‌اي قرار دارند و از آنها به عنوان ابزاري در نبرد ايدئولوژيك استفاده ميشود. و بدين ترتيب رسانه‌هاي جمعي تا حد زيادي بر توانايي ما در بازتوليد پديده‌ها اتكا دارند.

عمدة انتقاداتي كه به نظريه ماركسيسم، اقتصاد سياسي و ايدئولوژيك وارد ميشود در محدوديت هايي است كه در خصوص نزديك نمودن عوامل اقتصادي، ايدئولوژيكي و فرهنگي در تحليل‌هاي خود از جامعه شناسي فرهنگي عامه با آن روبرو هستيم.