الگوی رفتاری آمریکا در برابر چین

مقدمه
امروزه جمهوری خلق چین به عنوان یک قدرت در حال ظهور در نظام بینالملل مطرح است. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که دولت پکن در سالهای آینده به یک قدرت بزرگ تبدیل خواهد شد. به عبارتی چین به عنوان یکی از کشورهای موثر در نظام بینالمللی و نامزد ایفای نقش مهمتر و تعیین کنندهتر در ساختار و پویاییهای نظام بینالملل در هزاره سوم میلادی ارزیابی میشود. در مجموع توازن نظامی ـ هستهای٬ قدرت اقتصادی٬ ظرفیتهای سیاسی این دولت٬ برخورداری از حق وتو٬ نیازمندیهای چین به منابع انرژی و... ضرورتهای توجه به روابط استراتژیک با این دولت را توجیه مینماید. از طرف دیگر نوع تعامل و رفتار ایالات متحده با این دولت بسیار حائز اهمیت بوده و بررسی آن میتواند دستاوردهای بسیار مهمی برای جمهوری اسلامی ایران در بر داشته باشد. با این توضیحات مقدماتی در ادامه٬ الگوی رفتاری آمریکا در قبال چین مورد مطالعه قرار میگیرد.
پیش از پرداختن به این موضوع بیان این نکته ضروری است که یکی از نقاط ضعف جمهوری اسلامی٬ فقدان استراتژی مشخص در قبال قدرتهای بزرگ در نظام بینالملل است. به عبارتی هر زمان که قصد داریم رابطهای سیاسی را با یکی از این قدرتها٬ طراحی نماییم٬ تمامی اقدامات از صفر شروع میشود. به بیان روشنتر٬ هیچ آرشیو سیاستگذاری وجود ندارد که بتوان با اتکا و استناد به آن سوابق ضعفها و قوتهای استراتژیهای پیشین را مورد ارزیابی قرار داد.
اشتراکات ایران و چین
ایران و چین اهداف کلانی را در سطوح گوناگون دنبال میکنند. چین سالیان سال است که هدف ملی سیاست خارجی خود را تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ قرار داده و بخش عمدهای از سیاست و روابط خارجی خود را بر حسب اینکه کشورها چه کمکی میتوانند به این هدف نمایند٬ تدوین میکند. جمهوری اسلامی ایران هم؛ همانطوری که چشمانداز بیست ساله کشور مشخص نموده و در پیامهای عمومی رهبرانمان هم به کثرت تکرار شده٬ به دنبال تبدیل شدن به قدرت اول منطقهای است. بنابراین مهندسی رشد هر دو کشور یک مهندسی مشابهی برای دستیابی به اهدافشان است. از طرف دیگر ایران و چین در عرصه بینالملل با ایالات متحده آمریکا مواجه هستند که از جنگ جهانی دوم به بعد به طور مشخص هدف اصلی سیاست و رفتار خارجی خود را ایجاد یک نظام تک قطبی٬ برقراری و حفظ هژمونی و در کل حفظ سلطهاش در این سیستم و جلوگیری از انباشت و تجمیع قدرت در هر کشوری (در سطوح منطقهای و جهانی) به ویژه کشورهایی که موضعی مخالف با ایالات متحده آمریکا و منافع آن٬ در پیش گرفتهاند و یا اهدافشان را به گونهای متفاوت با اهداف آمریکا تدوین و دنبال میکنند٬ قرار داده است. به طور مشخص در استراتژیهای امنیت ملی آمریکا اشاره شده است که یکی از اهداف بسیار اساسی سیاست خارجی کاخ سفید جلوگیری از رشد قدرتهای جهانی و منطقهای رقیب یا متضاد با واشنگتن که قابلیت این را داشته باشند که پویاییهای سیاست بینالملل را بدون کنترل آمریکا تحت تاثیر قرار بدهند. نظر به اینکه چین در این مسیر مدت زمان طولانیتری را درگیر این بازی بوده و تجربه بیشتری هم در این زمینه دارد٬ پس درسهای استراتژیک زیادی را میتوان از نوع برخورد پکن با واشنگتن به دست آورد و در تدوین استراتژی از آنها بهرهبرداری کرد.
به راستی سیاست و رفتار آمریکا در قبال چین چگونه بوده است؟ چه محرکههای کلیدی در تغییر و تداوم آن نقش داشتهاند؟ نوع بازی چین با آمریکا٬ چه تاثیری بر روی این تغییر و تداوم داشته است؟ کدام سیاستها و رفتارهای آمریکا تحت چه شرایطی موفق و تحت چه شرایطی ناکام بودهاند و آمریکا ناچار آنها را تغییر داد. آیا اساس این امکان وجود دارد که سیاست خارجی و رفتار آمریکا را تغییر داده و آن رفتارها را نسبت به کشورمان شرطی کنیم به صورتی که در واقع آثار مضر آن را بتوانیم کنترل و مدیریت بکنیم؟ آیا اساسا کشورهایی مانند ایران که میخواهند قدرت منطقهای شوند و یا مانند چین که دنبال رسیدن به قدرت جهانی هستند٬ میتوانند با اتخاذ یک استراتژی که در برگیرنده نوعی تعامل با آمریکا نیست٬ به اهداف خود برسند؟ اگر چنین امری ممکن است در واقع تحت چه شرایطی امکانپذیر است؟
در میان تحلیلگران این اجماع وجود دارد که سیاست خارجی آمریکا در راستای حفظ هژمونی و سلطه بر جهان و به ویژه مناطق مهم آن تدوین و اجرا شده است. بایستی توجه داشته باشیم که حفظ هژمونی مسئلهای ایدئولوژیک نیست چرا که در آن همیشه نوعی محاسبات قدرت هم وجود دارد. اساسا شاید بخش عمدهای از هدف آمریکا از پیگیری هژمونی و سلطه بر جهان٬ حفظ نظم نوین است.
بنابراین گرچه حفظ هژمونی ریشهای در ایدئولوژی آمریکایی دارد ولی اساسا یکی از مولفههای فرهنگ استراتژیک آمریکا به شمار میآید که به طور موثری در سیاستگذاری این کشور در بین اعضای جامعه استراتژیک این کشور وجود دارد. منظور از جامعه استراتژیک٬ جامعه تصمیمگیرندگان در عرصه ملی است. به زعم آمریکاییها مقدر شده که جهان براساس آزادی و دموکراسی و لیبرال دموکراسی آمریکایی اداره شود از سوی دیگر نوعی احساس خاصگرایی میان اعضا جامعه استراتژیک و در پس زمینه ذهن آمریکاییها وجود دارد. به عقیده آنها٬ آمریکا یک قدرت برتر و کشور نمونه است. اما حفظ هژمونی آنها ریشه در مناسبات قدرت دارد و در محاسبات آمریکاییها حفظ هژمونی به آنها امکان حفظ نظم بینالمللی موجود را میدهد که بیشترین منافع را به آمریکا میرساند. بنابراین یکی از ابزارهای این استراتژی٬ جلوگیری از ظهور کانونهای قدرت در سطح جهانی و منطقهای است. در این راستا آمریکا برای حفظ سلطه و برتری خودش در منطقه آسیا و پاسفیک استراتژی مهار چین را دنبال میکند. اهمیت این منطقه در آن است که بخش مهمی از خطوط تامینکننده انرژی اقتصاد آمریکا و اروپا از راههای دریایی میگذرد. از طرفی منطقه آسیا و پاسفیک کریدور بسیار مهم و جانشینی برای قدرتافکنی آمریکا به مناطق دیگر است که در واقع انتقال قدرت آمریکا را از سرزمین مادری به مناطق دیگر تسهیل میکند و بدون آن هرگونه جابهجایی قدرت آمریکا در سطح جهان بسیار پرهزینه و غیرممکن خواهد بود. در نهایت اینکه به دلیل ویژگیهایی که منطقه آسیا و پاسفیک دارد حفظ قدرت در نظام بینالملل تا حد زیادی بستگی به حفظ ثبات در این منطقه مهم از جهان دارد.
بر این اساس از زمان شکلگیری دولت کمونیست چین در ۱۹۴۹ تا اوایل دهه ۱۹۷۰٬ سیاست آمریکا در قبال چین مبتنی بر صدمه زدن و مهار چین بود (برخی از محققان٬ رشد مک کارتیسم در آمریکا را واکنشی به انقلاب فرهنگی در چین میدانند. مک کارتیسم به معنی رشد این تفکر است که چین از دست رفته و باید بازپس گرفته شود).
به زعم ایالات متحده آمریکا٬ چین به عنوان بخشی از انقلاب کمونیستی در جهان است که نظم سیاسی لیبرالیستی آمریکا را (که کاخ سفید درصدد جهانی نمودن آن است) به چالش میکشد. بنابراین میتوان به این نتیجه رسید که اساسا مدل رفتاری آمریکا با اتحاد جماهیر شوروی تفاوت چندانی با الگوی برخورد و رفتار با چین ندارد. بنابراین هدف از ترتیبات امنیتی که ایالات متحده در این دوره در حوزه آسیا و اوراسیا ایجاد میکند، مهار و سد نفوذ این دو کشور میباشد.
از اوایل دهه ۱۹۷۰ اختلافاتی میان حزب کمونیست چین و شوروی ایجاد شد. با سفر نیکسون به چین ما شاهد یک چرخش در سیاست و استراتژی و رفتار چین هستیم. به دنبال این سفر، آمریکا، چین را از زاویه ابزاری برای مهار شوروی نگاه میکند و این براساس نوعی رویکرد واقعگرایانه است. از آن زمان به بعد ما شاهد دورهای هستیم که آمریکا سیاست تعامل را در قبال چین دنبال میکند. در اواسط همین دهه تحولاتی در چین رخ میدهد که آمریکا را در دنبال کردن این سیاست تشویق میکند که مهمترین آن تحولات، مرگ مائو و ظهور دنگ شیائوپینگ است. او ابتکار مهمی را در این دوره انجام میدهد که سالهای بعد سیاست آمریکا در قبال چین را شرطی میکند و به کانالهایی میاندازد که آمریکا سیاست مناسبتری را در قبال چین اتخاذ کند و ادامه بدهد. به ابتکار دنگ شیائوپینگ برنامه داخلی اصلی چین از انقلاب فرهنگی به نوسازی اقتصادی تبدیل شده و مدرنسازی اقتصاد و دیگر جنبههای اجتماعی در چین در اولویت قرار میگیرد. از آن زمان تا تقریبا سال ۱۹۸۹ که حادثه میدان تیان آنمن رخ میدهد و تقریبا یکی دو سال بعد که جنگ سرد پایان مییابد، ایالات متحده آمریکا به چین نه به عنوان رقیب و نه دشمن، بلکه به عنوان کشوری که به دنبال نوسازی اقتصادی و تثبیت نظام بینالملل است، نگاه میکند. وقوع حادثه تیان آنمن در آن زمان، وقفهای در روابط آمریکا و چین ایجاد کرد و این وضعیت تقریبا تا سال ۱۹۹۱ ادامه داشت.
کلینتون بعد از روی کار آمدنش در آمریکا عنوان کرد که سیاست تعامل با چین را ادامه داده و آن را به سابقه حقوق بشر در چین، سابقه سیاسی، زندگی اجتماعی در درون چین و آزادیهای مذهبی و مواردی از این دست، پیوند میدهد. برای مثال در سال اول دوره حکومت کلینتون در چارچوب سیاست تعامل نامحدود، قانونی مصوب گردید که دادن امتیاز به چین منوط به این است که چین عملکرد خود را در زمینه حقوق بشر بهبود بخشد.
در مجموع در این دوره، آمریکا در تمام حوزهها روابط خود را با چین تعمیق بخشید و همکاریهای متعددی را در بخش نظامی و دفاعی آغاز کرد. بعد از به قدرت رسیدن دولت بوش، کاخ سفید مجموعه واکنشهایی را در قالب استراتژی امنیت ملی نشان داد که بیانگر آغاز دورانی جدید و چرخشی دیگر در استراتژی آمریکا در قبال چین بود.
اما تحت تاثیر حوادثی که بعدها رخ میدهد این چرخش کند میشود و تا حدی به همان الگوی رفتاری کلینتون در مقابل چین، بر میگردد.
تحلیل مدل رفتاری آمریکا در قبال چین
بسیاری از کارشناسان در مورد اینکه استراتژی آمریکا در مقابل چین، در طی این دوره «سیاست تعاملی» (Engagement) بود تردید دارند.
چینیها معتقدند که استراتژی آمریکاییها، بعد از کلینتون دربر گیرنده دو بعد «تعامل و دربرگیری» (Containment) بوده است.
چینیها معتقدند که در رفتار آمریکا در قبال چین دربرگیری به عنوان اساس و استراتژی بوده و تعامل به عنوان ابزار یا تاکتیک محسوب میشود. علیرغم این مباحث، به نظر میرسد که این تصویر دقیقی از استراتژی آمریکا در قبال چین نیست. چرا که واقع مطلب آن است که تقریبا از اواخر دهه ۱۹۷۰ رفتار آمریکا در قبال چین دارای سه رکن اساسی است که عبارتند از:
۱. تعامل سیاسی؛
۲. همگرایی اقتصادی؛
۳. احاطه استراتژیک.
از آن زمان تا سال ۲۰۰۵، نه رئیسجمهور و هفت دولت در آمریکا بر سر کار آمده که این دولتها هم از حزب دموکرات و هم از حزب جمهوریخواه بودند. تحلیل سیاستهای این دولتها مبین آن است که هر کدام از آنها، این سه رکن را با ترکیب خاص ملحوظ نظر قرار دادهاند. توضیح آنکه در عرصه اقتصادی در طی این سالها، به خصوص بعد از آنکه دولت چین سیاست نوسازی اقتصادی و سیاست درهای باز را (به ویژه) متاثر از جریانهای جهانی شدن اقتصاد اتخاذ کرد، آمریکا همواره سیاست ادغام اقتصاد چین در اقتصاد جهانی را دنبال کرده است. بخشی از هدف آمریکا، کسب منافع اقتصادی است که در تعامل با چین به دست میآید. اما در ورای این هدف، اهداف دیگری هم برای آمریکا متصور است:
۱. چین پرجمعیتترین و یکی از پهناورترین کشورهای جهان با رشد اقتصادی بسیار بالاست. این امر باعث گردیده تا کاخ سفید، چین را در خلال سالهای اخیر وارد سازمان تجارت جهانی کند. در حال حاضر آمریکا اولین شریک تجاری چین است. در حقیقت آمریکا قصد دارد تا با درگیر کردن چین در مسایل جهانی، پکن را به یک کشور مسئوول در جهان تبدیل نماید.
۲. درگیری چین در مسایل امنیتی منطقه باعث میگردد تا این کشور به عنوان یک رکن اساسی در حفظ صلح و ثبات در سطح منطقه و جهان به حساب آید. این سیاست باعث میگردد تا چین با ورود به عرصه هنجارهای بینالمللی، نقش ایجاد کننده تعادلی را در شبه جزیره کره، جنوب شرق آسیا و نیمکره شرقی آسیا ایفا کند که در این امر ارتباط مستقیمی با منافع آمریکا دارد.
۳. آمریکا از طریق برقراری ارتباط مستقیم با چین و درگیر کردن این کشور در جهانی شدن در ابعاد گوناگون آن، تماس مستقیم با ارتش خلق چین ایجاد کرده و با این عمل توانسته است تا خود را با تدارکات نظامی ـ امنیتی این کشور، از جمله با موسسات و تشکیلات نظامی و مقاصد استراتژیک و بودجه نظامی چین آشنا کند. چنین امری پکن را به منزله یک کشور قابل اعتماد در منطقه و جهان معرفی کرده و روند درک متقابل را نیز افزایش میدهد.
۴. آمریکا همواره تلاش نموده پکن را در نهادهای چندجانبه بینالمللی وارد نموده و این کشور را به یک سهامدار، در نظم جهانی به رهبری آمریکا تبدیل کند تا از نیروی بازار برای باز کردن سیستم سیاسی بسته آن استفاده کند. آمریکا به تدریج از دهه ۱۹۸۰ به این نتیجه رسید که هرگونه سیاست محاصره اقتصادی چین هم به لحاظ سیاسی و هم به لحاظ اقتصادی نتیجه عکس دارد. آمریکا در تعامل سیاسی با چین چند هدف را دنبال میکند.
هدف آمریکا وارد کردن چین به آغاز اصلاحات سیاسی در نظام سیاسی خودش است. هدف بعدی، ایجاد اعتماد و کاهش ترس پکن از سیاستهایی است که آمریکا در قبال این کشور اتخاذ میکند. اما باید توجه داشت که در کنار این تعاملات، به عنوان شکلی از ضمانت یا مکانیسم تضمینی، آمریکا دائما در طی این سالها سیاست به حاشیهرانی و محاصره استراتژیک چین را اعمال مینمود تا چین قویتر نتواند منافع حیاتی آمریکا را تهدید کند و مانع شود بر سر این که چین به گونهای در نظام بینالملل رشد کند که بتواند آمریکا در مرحله اول از آسیا بیرون کند و بعد منافع آمریکا را به ویژه هژمونی آن را در نظام بینالملل تحت تاثیر قرار دهد. بنابراین دولتهای گوناگونی که در طی این دوره زمانی در آمریکا بر سر کار آمدند. این سه رکن را در سیاستهای خود با ترکیبهای مشخص و مختص به خود مورد نظر قرار میدادند. برای مثال رویکرد دولت کلینتون در دهه ۱۹۹۰ برای به انزوا کشاندن پکن دارای ماهیت ظریف و نرم بود. به نظر او، آمریکا میتوانست از طریق رشد اقتصادی فضای مورد نیاز چین برای رشد را محدود کند. به عبارتی ایالات متحده باید با تعاملات متعدد و حضور خود در مناطق گوناگون جهان، رشد چین در سطح منطقهای و جهانی را کاهش دهد. در عین حال، کلینتون روی تعامل اقتصادی و سیاسی با این کشور به صورت نامحدود متمرکز شد. در طی دوره وی، چین به عضویت سازمان تجارت جهانی در میآید. آمریکا با چین موافقتنامه روابط تجاری عادی امضاء میکند که همان مفهوم حق کاملهالوداد را دارد. جورج بوش پسر بعد از به قدرت رسیدن، در استراتژی امنیت ملی خود، ابتدا چین را به عنوان رقیب استراتژیک معرفی میکند. لذا او با توجه به این که ارکان سیاستی که آمریکا تا به حال در قبال چین داشته در حال فروپاشی است و این مدل رفتاری نتوانسته به آن نتیجه مورد نظر آمریکا دست پیدا کند به دنبال نوعی سیاست محاصره استراتژیک چین است. هر چند او در استراتژی بعدی خود تا حدی این رویکرد خود را اصلاح میکند، اما مجموعه اقداماتی که دولت بوش در قبال چین انجام میدهد، بیش از حوزه تعامل به حوزه دربرگیری نزدیک است. برای مثال دولت بوش مناسبات رسمی خود را با کرهجنوبی، استرالیا و ژاپن تقویت نموده، موافقتنامههای دفاعی متناسب با شرایط جدید منعقد کرده، فروش تسلیحات به تایوان را با سرعت بیشتری ادامه داده و به کرات در قبال هرگونه تهدیدی از سوی چین علیه تایوان موضعگیری کرده است. آمریکا که به دنبال ساختاردهی حضور مجدد خودش در پاسیفیک در یک بستر جهانی متحول است، تلاش نموده اتحادهای امنیتی را در محیط ژئوپلیتیکی جدید ایجاد کند. در این راستا همواره ژاپن را به ایفای یک نقش بزرگتر در امنیت منطقهای تشویق نموده و با استقرار و تقویت سیستم دفاع موشکی در شرق آسیا برای چین نگرانیهایی را ایجاد کرده است. بهبود ترتیبات امنیتی با دولتهای آسیای جنوب شرقی و ایجاد روابط امنیتی بیشتر با هند و مهمتر از آنها انعقاد موافقتنامه هستهای با این کشور طی ماههای اخیر، از اقدامات مهم دولت بوش برای تنگتر کردن محاصره استراتژیک چین است. از سوی دیگر آمریکا در خلال سالهای اخیر حضور خود در آسیای مرکزی تقویت نموده است. هدف آمریکا طراحی و استقرار ساختاری در منطقه آسیا است که قادر به حمایت از استراتژی آمریکا برای رویارویی احتمالی با چین باشد. در این راستا، آمریکا حجم و نوع نیروهای خود را در این منطقه مورد تغییر و تقویت قرار داده است.
در مجموع دولت بوش معتقد است، این سیاست سه رکنی آمریکا در قبال چین نتوانسته چین را مهار کند و مانع ظهور چین به عنوان یک قدرت بزرگ و ورودش به نظام بینالملل شود. لیکن هر چند از زمانی که دولت بوش بر سر کار آمد، احاطه استراتژیک پکن در اولویت دستور کار کاخ سفید قرار گرفته اما همچنان واشنگتن تقویت روابط خود را با چین در عرصه همگرایی اقتصادی دنبال کرده است. البته مدیریت دولت چین به شدت مراقب بوده که اختلافات با آمریکا در حوزه سیاست عادی منجر به آن نشود که بر موضوعات سیاست عالی و عرصههای سیاسی اقتصادی خدشهای وارد سازد. برداشت آمریکاییها این است که چینیها با بهرهبرداری از دو رکن تعامل سیاسی و همگرایی اقتصادی و به خصوص با متمرکز شدن روی رشد و نوسازی اقتصادی و سپس تبدیل آن به قدرت سیاسی و نظامی توانستهاند بر اقدامات و تواناییهای آمریکا در حوزه محاصره استراتژیک تاثیر بگذارند و مجموعه اقدامات آمریکا در این حوزه را محدود کرده و تحت تاثیر قرار دهند. به همین دلیل است که دولت بوش دائما از سوی گروههای تندرو تحریک میشود که به سیاست مهار تمام عیار چین برگردد. اما به نظر میرسد با توجه به استراتژی هوشمندانهای که چینیها انتخاب کردند، اجرای استراتژی مهار در آینده برای آمریکا بسیار دشوار و پرهزنیه باشد. دولت پکن تصمیم گرفته تا زمانی که چین به یک قدرت بزرگ تبدیل نشده وارد هیچگونه منازعه نظامی با آمریکا نشود. چرا که در آنها این باور وجود دارد که آمریکا به دنبال این است که با کشاندن ناخواسته چین به یک منازعه، مسیر آنها برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ را منحرف یا کند و یا متوقف کند.
چینیها نوعی استراتژی محاسبهگری را در عرصه اقتصادی پیگیری مینمایند و همزمان با آن تلاش بیوقفهای را برای تبدیل شدن به قدرت اقتصادی به قدرت نظامی مینمایند. به زعم آمریکا حزب کمونیست چین نسبت به ده سال پیش نه تنها ضعیف نشده، بلکه قویتر نیز شده است. در حالی که تمایل آن برای اصلاحات سیاسی بسیار مبهم است و مقاومت زیادی هم در این زمینه انجام میدهند. بنابراین نگرانی کاخ سفید این است که چین از کنترل آمریکا خارج شود. در مجموع گرچه دولت آمریکا به دنبال این است که با تند کردن اقدامات خود در حوزه محاصره استراتژیک، چین را مهار و کنترل کند اما به نظر میرسد آمریکا تردیدی در برقراری تعامل با چین نخواهد داشت. هر چند این بدان معنا نیست که روابط دو کشور در آینده تقابلی نخواهد بود. اما با توجه به هوشمندی که چینیها در مقابل آمریکا به کار گرفتند امکان موفقیت یا چشمانداز موفقیت آمریکا بسیار بعید میباشد. البته چین هم با یک چالش جدی در آینده مواجه است. توضیح آن که سیاست نوسازی و درهای باز اقتصادی، با میدان دادن به نوعی سرمایهگذاری خصوصی و اتصاد بخش خصوصی به تدریج وارد فاز جدیدی شده است. نتیجه این سیاست آن خواهد شد که ما شاهد صاحبان جدید قدرت اقتصادی در چین خواهیم بود که آنها به طور منطقی و به تدریج خواهان سهمی در قدرت سیاسی خواهند بود. چنانچه چین نتواند راهحلی برای تعامل بین قدرت اقتصادی نوظهور و قدرت سیاسی پیدا کند، ممکن است آمریکا بتواند روی این نقطه ضعف فشار آورده و در حوزه تعامل سیاسی وارد شوند و انسجام نظام سیاسی چین را به چالش بکشد.
درسهایی از رفتار متقابل چین و آمریکا
۱. اگر ایران به دنبال تبدیل شدن به قدرت منطقهای است، باید استراتژی مهار آمریکا را یا بیاثر یا خنثی و یا منحرف کند، بنابراین نیازمند استراتژی منسجم و مدون میباشد در غیر این صورت رسیدن به این موقعیت برای ما ناممکن است و یا در بهترین حالت بسیار پرهزینه خواهد بود.
۲. رسیدن به جایگاه اول قدرت منطقهای بدون بهبود محیط امنیت ملی بلافصل کشور امکانپذیر نیست. ما نمیتوانیم در یک محیط امنیت منطقهای متخاصم به قدرت منطقهای تبدیل شویم و قطعا همانطوری که چینیها روی رسانا کردن محیط اطرافشان برای رشد چین اقدام میکنند ما هم باید برای رسانا کردن و بهبود محیط امنیت ملی بلافصلمان اقداماتی را انجام دهیم.
۳. هر چه در این فرآیند بیست ساله، سیاسی خارجی کشور را بیشتر منفعت محور و منافع ملی محور کنیم، بیشتر میتوانیم آمریکا را وادار کنیم که استراتژی خود را در قبال ما بیش از ایدئولوژی بر منافع ملی مبتنی نماید. در این صورت بهتر و راحتتر هم با محیط اطراف و هم با قدرتهای بزرگ در این زمینه تعامل خواهیم داشت و به اهداف خود خواهیم رسید.
۴. هر نوع مقابلهای را به دو دهه آینده موکول کنیم، یا حداقل مقابلهمان را در این حوزه کنترل کنیم. اگر هدف کلیدی جمهوری اسلامی رسیدن به قدرت منطقهای است پس بعد از رسیدن به آن جایگاه بایستی روی ضدهژمونیسم متمرکز شود و اگر وارد چالشی شود که نتواند آن را مدیریت نماید، آن چالش هدف اصلی کشور را تحت تاثیر قرار خواهد داد.
منبع: آقای مرادعلی صدوقی به نقل از فصلنامه نامه دفاع .
توجه: شایان ذکر است که درج مطالب با نام سایرین لزوماً به معنای تایید دیدگاه آنها توسط مدیریت وبلاگ نخواهد بود.